تبليغاتX
خاطرات دل انگیز
خاطرات دل انگیز
به نام وجودی که وجودم ز وجودش شده موجود
قالب وبلاگ
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟
[ ] [ ] [ HENI ] [ ]

در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر

بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او

بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه

قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست

مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند،

آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك

دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس

ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس

بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟

فكركنید.


.

.

.

.

چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر

می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند

[ ] [ ] [ HENI ] [ ]
نمیدونین چقد دلم براتون تنگ شده بود اما متاسفانه یه مدت نتونستم بیام...امیدوارم منو بخشیده باشید(این الآن التماسه)

به به امروز اومدم دیدم امین چه دم و دستگاهی بهم زده...البته قالب قبلی رو خیلی دوست داشتم ولی یه مدت استفاده نکردیم پرید ولی اینم خوبه...جزایر هاواییه

تابستون بعدی میرم اونجا

از شوخی گذشته(البته شوخی نبودا واقعا میخوام برم) امروز اومدم ک اولا معذرت خواهی کنم ازتون که این مدت تنهاتون گذاشتم البته همیشه به فکرتون بودم

بعد اینکه یه پست جدید بذارم که از دلتون دربیارم

راستی از همه عزیزایی که حالمو پرسیدن و سراغمو گرفتن متشکرم

امیدوارم از این پست خوشتون بیاد

[ ] [ ] [ HENI ] [ ]
 ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...
[ ] [ ] [ HENI ] [ ]

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

 پرستو ها خوابند و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

به یاری دیگر

اما برای من

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- افسوس

من و تو  دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد

خواهم مرد
 و غم تو این غم شیرین را

با خود به ابد خواهم برد

[ ] [ ] [ AMIN ] [ ]
سلام مجدد.بعد از مدت ها سكوت دوباره واستون آپ گذاشتم.به دليل استقبال زياد دوباره عكس از ماشين براتون گذاشتم كه اميدوارم لذت ببريد.


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ AMIN ] [ ]

اینجا ایران است...آپ مارا از اردبیل نت تماشا میکنید

سلاااااااااامممم خوب هستین شما؟ما هم خوبیم...آمده ایم ولایت ساناز ایناااا.

دمای هوا 40 درجه...کنتاکی شدیمشایعاتی شنیده بودیم مبنی بر اینکه اینجا هوا سرده...ما که چیزی ندیدیم..کو؟اصلا کو؟کجاست؟کیهههههههههههههه؟

هی وای من...بالاخره ما تونستیم دو نفری وبو آپ کنیمساناز دمتون گرم شهرتون یه حالی هم به ما داد

خب دیگه بسه خیلی حرف زدیم...بریم دیگه کلی کار داریم میخوایم کارتون ببینیمسوز بشینه به دلتووووووون

دفعه بعد میخوایم بریم خونه ساناز ایناالآن ساناز سکته میکنه

قیافه سانازالآن اینجوریه

خب دیگه بای باااااااااااااااااااای

[ ] [ ] [ AMIN ] [ ]

قلب.قلب های زیبا.رویایی

بی تو گر دستم به دامان گریبان می رسید

همچو گل چاک گریبان تا به دامان می رسید

زندگی ز آغاز چون جز نامرادی ها نبود

کاش ز آغاز،عمر ما به پایان می رسید

در پریشانی دلم را خاطری مجموع بود

گر شبی دستم بر آن زلف پریشان می رسید

من که نتوانم گشودن لب ز غیرت پیش غیر

کاش فریاد دلم بر گوش جانان می رسید

راز دل پنهان نمی ماند از تو در روز وداع

گر نگاه سرد و خاموشم به مژگان می رسید

[ ] [ ] [ AMIN ] [ ]

همین که تو اینجا کنار منی همین که کنارت نفس میکشم

همین که تو میخندی و من فقط کنار تو از غصه دس میکشم

همین که تو چشمای من زل زدی نگاهت پناه دل خستمه

نمیخوام که دنیا بهم رو کنه همین که کنار منی بسمه

من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط

واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت

واسه من فقط بودنت کافیه که هستی کنارم قدم میزنی

بهم حس دلداگی میدی و داری لحظه هامو رقم میزنی

من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط

واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت

 

[ ] [ ] [ HENI ] [ ]
 

همه میگن خیلی قشنگه...تولد ۱۸ سالگی بهترین تولد زندگیه خیلی از آدماست اما واسه من...

نمیدونم شایدم من زیادی بد بینم اما واسه من خوب نبوده...

به چیزایی که میخواستم نرسیدم...

نمیدونم چقدر احتمالش هست آرزویی که قبل از فوت کردن شمع کیک تولد میکنی برآورده شه

اما ۱ آرزوی بزرگ دارم...امسال امتحانش میکنم...شاید جواب داد

[ ] [ ] [ HENI ] [ ]
سلام به دوستان گلمیه چند وقتیه همش شعر و داستان میذاریم تو وبلاگ،گفتم برای تنوع عکس ماشین بذارم براتونجدید ترین عکس ها از (بی ان و )هستش،حتما ببینید
ادامه مطلب
[ ] [ ] [ AMIN ] [ ]

شب قدر | 20JOK.COM


بگذار تا بمیرم در این شب الهی / ورنه دوباره آرم رو روی روسیاهی
چون رو کنم به توبه، سازم نوا و ندبه / چندان که باز گردم گیرم ره تباهی
چون رو کنم به احیاء، دل زنده گردم اما / دل مرده می‏شوم باز با غمزه گناهی
گرچه به ماه غفران بسته است دست شیطان / بدتر بود ز ابلیس این نفس گاه گاهی
ای کاش تا توانم بر عهد خود بمانم / شرمنده ‏ام ز مهدی وز درگهت الهی
تا در کفت اسیرم قرآن به سر بگیرم / چون بگذرم ز قرآن اُفتم به کوره راهی
من بندگی نکردم با خویش خدعه کردم / ترسم که عاقبت هم اُفتم به قعر چاهی
با اینکه بد سرشتم با توست سرنوشتم / دانم که در به رویم وا می‏کنی به آهی
ای نازنین نگارا تغییر ده قضا را / گر تو نمی ‏پسندی تقدیر کن نگاهی
دل را تو می ‏کشانی بر عرش می ‏کشانی / بال ملک کنی پهن از مهر روسیاهی
دل را بخر چنان حُر تا آیم از میان بُر / بی عجب و بی تکبّر از راه خیمه گاهی
امشب به عشق حیدر ما را ببخش یکسر / جان حسین و زینب بر ما بده پناهی
آخر به بیت زینب بیمار دارم امشب / از ما مگیر او را جان حسن الهی
در این شب جدایی در کوی آشنایی / هستم چنان گدایی در کوی پادشاهی

[ ] [ ] [ AMIN ] [ ]
 

وقتی دلت شکست...تنها و بی هدف

             شب پرسه می زنی...از هر کدوم طرف

       روزای خوبتو انکار میکنی              این واقعیتو تکرار میکنی

اطرافیانتو از دست میدیو            افسرده میشیو           از دست میریو

دور خودت همش دیوار میکشی         افسوس میخوری          سیگار میکشی

تن خسته ای ولی       خوابت نمیبره

این حس لعنتی           از مرگ بدتره

دل میکنی از این          دل می بری از اون

یک اتفاق تلخ              افتاده بینتون

میبری از همه            از هر کسی که هست

این حال و روزته              وقتی دلت شکست...

    

      

              

 

[ ] [ ] [ HENI ] [ ]
  • چشمانم تو را می خواهند تا به ان ها راه و رسم گریه کردن را بیاموزی لبانم صدایت می زنند تا به ان ها بگویی چگونه بخندند دستهایم به سویت دراز است که انها را به سوی شهر عشق ببری اما نمی دانم چرا پاهایم با تو همراه نیست که بخواهی به خاکسترم بنشانی؟
  • ساز دهنی ام را بی حضور تو به دهانم می گذارم و سرخوش از عشقت نوای خاموش قلبم را می نوازم تا شاید نسیم صدایم را به تو برساند و باز تو را به یاد قلب سوخته ام بیندازد گر چه خیلی دیر است اما هنوز هم چشم به راه جاده ای هستم که از ان به اسمان ها پیوستی و هیچ کبوتری خبر از برگشتنت نیاورد و باز هم کنار جاده بی حضور تو می نوازم

  •        alb1u4gpu36z8pc53sf6.jpg

  • [ ] [ ] [ HENI ] [ ]

    مژده ای منتظران ماه خدا امده است

    ماه شبهای مناجات و دعا امده است


    ماه پر مغفرت و رحمت و برکت امده

                                                 ماه زیبای عنایات خدا امده است

    ماه دلدادگی بنده به معبود رسید

                                                 بر سر سفره شاهانه گدا امده است

    ایکه دل خسته به وسواس شیاطین هستی

                                                دل قوی دار بشارت زصبا امده است

    رفت بی عفتی و هرزگی و بدبختی

                                               ای گنه پیشه بیا ماه حیا امده است

    ای به دام گنه افتاده رهیدن سر کن

                                               ماه پرواز بسوی شهدا امده است

    دل بیمار بیا مژده طبیب امده است

                                               دردمندانه بیا اذن شفا امده است

    حضرت دوست در این ماه تماشا دارد

                                               یار در جلوه سر کوی وفا امده است

    ان سفر کرده که سالیست از او بی خبریم

                                              بهر شادی دل اهل بکا امده است

    امده ماه خدا وقسم تنها نیست

                                              هم رهش منتقم ال عبا امده است

    الهی العفو



    [ ] [ ] [ AMIN ] [ ]
     

    عشق و وفاداری و غم دروغه

    عاشق چشمای تواَم دروغه

     
    دروغه هر کی که بگه اسیره
     
    کی دیده از عشق یه نفر بمیره؟!
     
    دروغه هر چی تو کتابا میگن
     
    هرچی که از مجنون ولیلا میگن

     
    اینا همش یه مشت دروغه محضه

     
    عشقای این دوره فقط یه لحظه
     
    اون چه فراوونه تو این زمونه

     
    چشم خماره ، حرف عاشقونه
     
    اما کدوم قلب که عاشق بشه

     
    غرق جنون مثل شقایق بشه
     
    کدوم دلی اینه ی اسمونه
     
    کیه که رو قول و قرار بمونه؟
                
         
    [ ] [ ] [ HENI ] [ ]

    ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
    نروم جز به همان ره که توام راهنمایی


    همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
    همه توحید تو گویم که به توحید سزایی


    تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
    تو برازنده فضلی و سزاوار ثنایی


    بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
    بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی


    نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
    نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیائی


    همه عزّی و جلالی همه علمی و یقینی
    همه نوری و سروری همه جودی و سخائی


    لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید
    مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

                                                    شاعر:سنائی

    [ ] [ ] [ AMIN ] [ ]
    روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: "فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدر است؟"


    استاد اندکی تامل کرد و گفت:

    "فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"


    آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:
    "من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود."

    دومی کمی فکر کرد و گفت:
    "اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بار معنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت."


    آندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:

    "وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم...
    فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!"
    [ ] [ ] [ AMIN ] [ ]

    سبز رنگ خوبی و زیبایی است/سبـز رنگ هستـی و پیدایی است

    سبز رنگ پاک معصومیت/رنـگ تقـوا و خلـوص نیت

    سبز رنگ پاکی سجـاده ها ست/استجابت کردن حـق از دعـا ست

    سبز را رنگ ولایـت گفته اند/تا که حـق را با صلابت گفته اند

    سبز رنگ شال هر عیاش نیست/رنگ هر ولگرد و هر اوباش نیست

    سبز رنگ دختران هرزه نیست/این دغل بازی و فتنه کار کیست؟

    سبـز رنگ پیـروان انقـلاب/نی که رنگ دختـران بد حجاب

    ای دغل بازان صد رنگ و سیاه/عاقبت تا کی تبــاهی و گنـاه

    سبز را تا کی به زنجیرش کشی/از بلنـدی تا که بر زیرش کشی

    سبز تو از جلبک قورباغه است/قصد تو پی کردن یک ناقه است!

    ای تبه کاران مست و پر فریب/تا به کی در رأی مردم شک و ریب؟

    ای کلاغان فتنه ها را بس کنید/دشمنی با قرقی و کرکس کنـید

    راه تو ره نیست بل کج راهه است/راه باطل آخرش بیـراهه است

    چون خودت دانی که راهت سبز نیست/رهبری اهل فتنه بهـر چیست ؟!

    سبز رنگ روشن و آرامی است/پرچـم جمهـوری اسلامـی است

    سبز رنگ نور پاک فاطمه(س) است/با دعایش فتنه ها را خاتمه است

    سبز رنگ جنگل است و بیشه است/نی که رنگ هر تبر یا تیشه است

    آن که نظم جامعه کرده تباه/روی او از تیرگی باشد سیاه

    مدتی دریای ما طوفانی است/عده ای از ناکسان زندانی است

    موج دریا چون که روزی وا نشست/آن حباب و آن خس و خاشاک هست ؟

    ای سیه رویان همه فرصت طلب/ای تبه کاران زشت و رنگ شب

    هر کسی شال نفاقی بسته است/کی ز دام و بند شیطان رسته است !

    سبز کی رنگ دروغ است و ریا/سبز کی رنگ فریب است و جفا

    راه ما باشد ره پیر خمین/ هم که این راه حسن هست و حسین (ع)

    آنکه باطل می رود او سبز نیست/پای در گل می رود سر سبز نیست

    رهبر از دست شما ناراضی است/چون همی گوید که این جو سازی است

    هم کسی که حجت از سوی خداست/قلـب او رنجـور از کار شماست

    این جماعت کارشان یک‌رنگ نیست/قصدشان جز فتنه و نیرنگ نیست

    سبز آنها سبز آمریکایی است/کارشان جنجـالی و غوغـایی است

    سبز رنگ مردی و مردانگیست/نی که رنگ مستی و دیوانگیست

    سبز رنگ مردمان ساده است/مردم بی حیلـه و افتـاده است

    رنگ تو رو بر سیاهی می زند/کارت آخـر بر تبــاهی می زنـد

    آنکه دائم بی دلیل و با سؤال/رنج ملـت را برد زیر سؤال

    گر بگویی این دغل ها کار کیست/نمره ات را می دهم یک بیستِ بیست

    [ ] [ ] [ AMIN ] [ ]
    هنوز چند کوچه و خیابان تا رسیدن به خانه فاصله داشت که دیگر از نور و روشنایی برق خبری نبود. فقط نور چراغ اتومبیل ها و برخی موتورسیکلت ها بود که مسیر رفت و آمد مردم را روشن می کرد. اول کوچه که رسید، خداحافظی کرد و از موتور دوستش پیاده شد.

    کوچه تاریک بود.دوستش باید می رفت، اما لحظه ای توقف کرد.سر موتور را به سمت داخل کوچه برگرداند.مسیر حرکت او تا رسیدن به خانه روشن شد. آن قدر که خیلی راحت همه جا را می دید. وقتی کلید انداخت تا در را باز کند، زیر لب تنها یک جمله بیشتر نگفت:

    “الهی خدا قبر برادرت را نورانی کند.”

    آن که سوار بر موتور بود این جمله رانشنید، اما خدای مهربان که دنبال بهانه برای عطا و بخشش می گردد، این درخواست بنده اش را که برای بنده دیگری بود، …..

    راستی که در دل تاریک آن شب، نور چراغ موتورسیکلت تا کجاها را روشن ساخت.
    [ ] [ ] [ AMIN ] [ ]
     

    چه می داند کسی؟ شاید که او هم       دلش زیر نگاه من تپیدست

    چه می داند کسی؟ شاید شبی هم       به یادم آهی از دل برکشیدست

    چه می داند کسی؟ شاید در آن روز         که وحشی بودم و با من ناز میکرد

    دلش با صدهزاران مهربانی                     به رویم در نهان در باز میکرد

    چه می داند کسی؟ شاید در آن شب       که چشمانش به تاریکی درخشید

    نگاهش انتظار دیگری داشت                   که یکدم در نگاهم ماند و لغزید

    چه می داند کسی؟ شاید در آن روز         که دزدانه به چشمم چشم میدوخت

    بر زبانش حرفهای دیگری داشت              نگاهش از نگاهم داشت میسوخت

    نمیدانم ولی یک نکته دانم                       که گر در انتظار من بمیرد

    دل او غروری زنده دارد                        که هرگز مهر از لب برنگیرد

              

     

    [ ] [ ] [ HENI ] [ ]
     

    گریه من چه بی صداست تو این شبای غم زده

    خدایا من اونو میخوام به من جواب رد نده

    تو چشم من فقط تو باش نگاه نکن به هر کسی

    یه چیزی باز ته دلم میگه به من نمیرسی

     

     با تو هستم! صدای باران را میشنوی؟ دانه های آن را لمس میکنی؟ سرت را بالا بگیر. بگذار روح آبی ات در فیروزه ی بی کران آسمان به پرواز در بیاید. ترنم باران را با تمام وجود لمس کن تا باور کنی تنها نیستی.....

    [ ] [ ] [ HENI ] [ ]
     

    آمدی

    بی آنکه نامت را بدانم 

       لبخند زدی

                    عاشقت شدم

                                  نگاهت مهربان بود

                                                 صدایت ابریشم

                                   آرام شدی

                                   نمیدانم چرا؟؟؟

             گفتی جدایی بی معنیست

                           پس دانستم که میمانی

       ماندی اما

                     نه برای همیشه ورفتی بی آنکه

                                         نامت را بدانم....

    [ ] [ ] [ HENI ] [ ]
    اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. حتما بخونيدش خيلي جالبه.
     
     شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!! چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني.
    [ ] [ ] [ HENI ] [ ]
     

    یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.
    اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
    اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
    زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
    وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
    و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
    و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
    اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
    نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
    چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
    بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
    او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
    وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود،
    درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
    وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
    در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.
    من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
    اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
    نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
    همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"
    دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست میشه"

    [ ] [ ] [ HENI ] [ ]
    دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

    1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

    عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


    2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زنده شان یکی است.


    3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

    آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


    4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

    شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
    [ ] [ ] [ AMIN ] [ ]
     

      چه کســـــی می گوید که گرانـی شده است؟ دوره ارزانیســـــــت!

    دل ربــــــــودن ارزان! دل شــکستن ارزان! دوستی ارزان است!

    شـــــــــــــرافت ارزان! آبرو... قیمت یک تکه نان ...قیمت عشــــــــق... چه قـــــــــدر کم شده است و چه تخفیف بزرگــــی خورده

          قـیمت هر انسان...

    [ ] [ ] [ HENI ] [ ]
     

    زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست

    که نخواهد آمد

    تو نه در دیروزی... و نه در فردایی

    ظرف امروز پر از بودن توست

    زندگی را دریاب....

    m23w8vq0x970sja9kp83.jpg

    [ ] [ ] [ HENI ] [ ]
     

    آموخته ام... وقتی که عاشقم عشق در ظاهرم نیز نمایان شود

    آموخته ام... عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت

    آموخته ام... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم

    آموخته ام... که مهم بودن خوب است اما خوب بودن از آن مهمتر است

    آموخته ام... همیشه برای کسی که نمیتوانم به او کمک کنم دعا کنم

    آموخته ام... که گاهی تمام چیزهایی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی

    آموخته ام... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

    آموخته ام... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چطور می شود که من همه چیز را در یک روز بدست آورم؟

    [ ] [ ] [ HENI ] [ ]

    گلی از شاخه اگر می چینیم

    برگ برگش نکنیم

    و به بادش ندهیم

    لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

    و شبی چند از آن را

    هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم

    شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید

    [ ] [ ] [ AMIN ] [ ]
    .: Weblog Themes By Pichak :.

    درباره وبلاگ

    تمام دوستای خوبم که به این وب میان جای قدمهاشون همیشه رو قلب و ذهنمون می مونه...
    نويسندگان
    امکانات وب

    تبادل لینک

    فروش بک لینک