|
خاطرات دل انگیز
به نام وجودی که وجودم ز وجودش شده موجود
|
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه... حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟ [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی میكرد كه سالها بچهدار نمیشد. او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه منظرهای روبروشد؟ فكركنید.
میزدند كه پس این مردك چرا مغازهاش را باز نمیكند [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
نمیدونین چقد دلم براتون تنگ شده بود اما متاسفانه یه مدت نتونستم بیام...امیدوارم منو بخشیده باشید به به امروز اومدم دیدم امین چه دم و دستگاهی بهم زده...البته قالب قبلی رو خیلی دوست داشتم ولی یه مدت استفاده نکردیم پرید تابستون بعدی میرم اونجا از شوخی گذشته(البته شوخی نبودا واقعا میخوام برم بعد اینکه یه پست جدید بذارم که از دلتون دربیارم راستی از همه عزیزایی که حالمو پرسیدن و سراغمو گرفتن متشکرم امیدوارم از این پست خوشتون بیاد [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...
[ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم شعر چشمان تو را می خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد اما برای من - افسوس
[ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
سلام مجدد.بعد از مدت ها سكوت دوباره واستون آپ گذاشتم.به دليل استقبال زياد دوباره عكس از ماشين براتون گذاشتم كه اميدوارم لذت ببريد.
ادامه مطلب [ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
اینجا ایران است...آپ مارا از اردبیل نت تماشا میکنید سلاااااااااامممم خوب هستین شما؟ما هم خوبیم...آمده ایم ولایت ساناز ایناااا. دمای هوا 40 درجه...کنتاکی شدیم هی وای من...بالاخره ما تونستیم دو نفری وبو آپ کنیم خب دیگه بسه خیلی حرف زدیم...بریم دیگه کلی کار داریم میخوایم کارتون ببینیم دفعه بعد میخوایم بریم خونه ساناز اینا قیافه سانازالآن اینجوریه خب دیگه بای باااااااااااااااااااای [ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
بی تو گر دستم به دامان گریبان می رسید همچو گل چاک گریبان تا به دامان می رسید زندگی ز آغاز چون جز نامرادی ها نبود کاش ز آغاز،عمر ما به پایان می رسید در پریشانی دلم را خاطری مجموع بود گر شبی دستم بر آن زلف پریشان می رسید من که نتوانم گشودن لب ز غیرت پیش غیر کاش فریاد دلم بر گوش جانان می رسید راز دل پنهان نمی ماند از تو در روز وداع گر نگاه سرد و خاموشم به مژگان می رسید
[ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
همین که تو اینجا کنار منی همین که کنارت نفس میکشم همین که تو میخندی و من فقط کنار تو از غصه دس میکشم همین که تو چشمای من زل زدی نگاهت پناه دل خستمه نمیخوام که دنیا بهم رو کنه همین که کنار منی بسمه من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت واسه من فقط بودنت کافیه که هستی کنارم قدم میزنی بهم حس دلداگی میدی و داری لحظه هامو رقم میزنی من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
[ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
همه میگن خیلی قشنگه...تولد ۱۸ سالگی بهترین تولد زندگیه خیلی از آدماست اما واسه من... نمیدونم شایدم من زیادی بد بینم اما واسه من خوب نبوده... به چیزایی که میخواستم نرسیدم... نمیدونم چقدر احتمالش هست آرزویی که قبل از فوت کردن شمع کیک تولد میکنی برآورده شه اما ۱ آرزوی بزرگ دارم... [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
سلام به دوستان گلم ادامه مطلب [ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
[ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
وقتی دلت شکست...تنها و بی هدف شب پرسه می زنی...از هر کدوم طرف روزای خوبتو انکار میکنی این واقعیتو تکرار میکنی اطرافیانتو از دست میدیو افسرده میشیو از دست میریو دور خودت همش دیوار میکشی افسوس میخوری سیگار میکشی تن خسته ای ولی خوابت نمیبره این حس لعنتی از مرگ بدتره دل میکنی از این دل می بری از اون یک اتفاق تلخ افتاده بینتون میبری از همه از هر کسی که هست این حال و روزته وقتی دلت شکست...
[ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
چشمانم تو را می خواهند تا به ان ها راه و رسم گریه کردن را بیاموزی لبانم صدایت می زنند تا به ان ها بگویی چگونه بخندند دستهایم به سویت دراز است که انها را به سوی شهر عشق ببری اما نمی دانم چرا پاهایم با تو همراه نیست که بخواهی به خاکسترم بنشانی؟ ساز دهنی ام را بی حضور تو به دهانم می گذارم و سرخوش از عشقت نوای خاموش قلبم را می نوازم تا شاید نسیم صدایم را به تو برساند و باز تو را به یاد قلب سوخته ام بیندازد گر چه خیلی دیر است اما هنوز هم چشم به راه جاده ای هستم که از ان به اسمان ها پیوستی و هیچ کبوتری خبر از برگشتنت نیاورد و باز هم کنار جاده بی حضور تو می نوازم [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
[ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
عشق و وفاداری و غم دروغه
عاشق چشمای تواَم دروغه دروغه هر کی که بگه اسیره
کی دیده از عشق یه نفر بمیره؟!
دروغه هر چی تو کتابا میگن
هرچی که از مجنون ولیلا میگن
اینا همش یه مشت دروغه محضه
عشقای این دوره فقط یه لحظه
اون چه فراوونه تو این زمونه
چشم خماره ، حرف عاشقونه
اما کدوم قلب که عاشق بشه
غرق جنون مثل شقایق بشه
کدوم دلی اینه ی اسمونه
کیه که رو قول و قرار بمونه؟
![]() [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
شاعر:سنائی [ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: "فاصله بین دچار یک مشکل شدن
تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدر است؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت: "فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!" آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت: "من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود." دومی کمی فکر کرد و گفت: "اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بار معنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت." آندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: "وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم... فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!" [ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
سبز رنگ خوبی و زیبایی است/سبـز رنگ هستـی و پیدایی است سبز رنگ پاک معصومیت/رنـگ تقـوا و خلـوص نیت سبز رنگ پاکی سجـاده ها ست/استجابت کردن حـق از دعـا ست سبز را رنگ ولایـت گفته اند/تا که حـق را با صلابت گفته اند سبز رنگ شال هر عیاش نیست/رنگ هر ولگرد و هر اوباش نیست سبز رنگ دختران هرزه نیست/این دغل بازی و فتنه کار کیست؟ سبـز رنگ پیـروان انقـلاب/نی که رنگ دختـران بد حجاب ای دغل بازان صد رنگ و سیاه/عاقبت تا کی تبــاهی و گنـاه سبز را تا کی به زنجیرش کشی/از بلنـدی تا که بر زیرش کشی سبز تو از جلبک قورباغه است/قصد تو پی کردن یک ناقه است! ای تبه کاران مست و پر فریب/تا به کی در رأی مردم شک و ریب؟ ای کلاغان فتنه ها را بس کنید/دشمنی با قرقی و کرکس کنـید راه تو ره نیست بل کج راهه است/راه باطل آخرش بیـراهه است چون خودت دانی که راهت سبز نیست/رهبری اهل فتنه بهـر چیست ؟! سبز رنگ روشن و آرامی است/پرچـم جمهـوری اسلامـی است سبز رنگ نور پاک فاطمه(س) است/با دعایش فتنه ها را خاتمه است سبز رنگ جنگل است و بیشه است/نی که رنگ هر تبر یا تیشه است آن که نظم جامعه کرده تباه/روی او از تیرگی باشد سیاه مدتی دریای ما طوفانی است/عده ای از ناکسان زندانی است موج دریا چون که روزی وا نشست/آن حباب و آن خس و خاشاک هست ؟ ای سیه رویان همه فرصت طلب/ای تبه کاران زشت و رنگ شب هر کسی شال نفاقی بسته است/کی ز دام و بند شیطان رسته است ! سبز کی رنگ دروغ است و ریا/سبز کی رنگ فریب است و جفا راه ما باشد ره پیر خمین/ هم که این راه حسن هست و حسین (ع) آنکه باطل می رود او سبز نیست/پای در گل می رود سر سبز نیست رهبر از دست شما ناراضی است/چون همی گوید که این جو سازی است هم کسی که حجت از سوی خداست/قلـب او رنجـور از کار شماست این جماعت کارشان یکرنگ نیست/قصدشان جز فتنه و نیرنگ نیست سبز آنها سبز آمریکایی است/کارشان جنجـالی و غوغـایی است سبز رنگ مردی و مردانگیست/نی که رنگ مستی و دیوانگیست سبز رنگ مردمان ساده است/مردم بی حیلـه و افتـاده است رنگ تو رو بر سیاهی می زند/کارت آخـر بر تبــاهی می زنـد آنکه دائم بی دلیل و با سؤال/رنج ملـت را برد زیر سؤال گر بگویی این دغل ها کار کیست/نمره ات را می دهم یک بیستِ بیست [ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
هنوز چند کوچه و خیابان تا رسیدن به خانه فاصله داشت که دیگر از نور و روشنایی برق
خبری نبود. فقط نور چراغ اتومبیل ها و برخی موتورسیکلت ها بود که مسیر رفت و آمد
مردم را روشن می کرد. اول کوچه که رسید، خداحافظی کرد و از موتور دوستش پیاده شد.
کوچه تاریک بود.دوستش باید می رفت، اما لحظه ای توقف کرد.سر موتور را به سمت داخل کوچه برگرداند.مسیر حرکت او تا رسیدن به خانه روشن شد. آن قدر که خیلی راحت همه جا را می دید. وقتی کلید انداخت تا در را باز کند، زیر لب تنها یک جمله بیشتر نگفت: “الهی خدا قبر برادرت را نورانی کند.” آن که سوار بر موتور بود این جمله رانشنید، اما خدای مهربان که دنبال بهانه برای عطا و بخشش می گردد، این درخواست بنده اش را که برای بنده دیگری بود، ….. راستی که در دل تاریک آن شب، نور چراغ موتورسیکلت تا کجاها را روشن ساخت. [ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
چه می داند کسی؟ شاید که او هم دلش زیر نگاه من تپیدست چه می داند کسی؟ شاید شبی هم به یادم آهی از دل برکشیدست چه می داند کسی؟ شاید در آن روز که وحشی بودم و با من ناز میکرد دلش با صدهزاران مهربانی به رویم در نهان در باز میکرد چه می داند کسی؟ شاید در آن شب که چشمانش به تاریکی درخشید نگاهش انتظار دیگری داشت که یکدم در نگاهم ماند و لغزید چه می داند کسی؟ شاید در آن روز که دزدانه به چشمم چشم میدوخت بر زبانش حرفهای دیگری داشت نگاهش از نگاهم داشت میسوخت نمیدانم ولی یک نکته دانم که گر در انتظار من بمیرد دل او غروری زنده دارد که هرگز مهر از لب برنگیرد
[ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
گریه من چه بی صداست تو این شبای غم زده خدایا من اونو میخوام به من جواب رد نده تو چشم من فقط تو باش نگاه نکن به هر کسی یه چیزی باز ته دلم میگه به من نمیرسی
با تو هستم! صدای باران را میشنوی؟ دانه های آن را لمس میکنی؟ سرت را بالا بگیر. بگذار روح آبی ات در فیروزه ی بی کران آسمان به پرواز در بیاید. ترنم باران را با تمام وجود لمس کن تا باور کنی تنها نیستی..... [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
آمدی بی آنکه نامت را بدانم لبخند زدی عاشقت شدم نگاهت مهربان بود صدایت ابریشم آرام شدی نمیدانم چرا؟؟؟ گفتی جدایی بی معنیست پس دانستم که میمانی ماندی اما نه برای همیشه ورفتی بی آنکه نامت را بدانم.... [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. حتما بخونيدش خيلي جالبه.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!! چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني.
![]() [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زنده شان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. [ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
چه کســـــی می گوید که گرانـی شده است؟ دوره ارزانیســـــــت! دل ربــــــــودن ارزان! دل شــکستن ارزان! دوستی ارزان است! شـــــــــــــرافت ارزان! آبرو... قیمت یک تکه نان ...قیمت عشــــــــق... چه قـــــــــدر کم شده است و چه تخفیف بزرگــــی خورده قـیمت هر انسان... [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
[ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
آموخته ام... وقتی که عاشقم عشق در ظاهرم نیز نمایان شود آموخته ام... عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت آموخته ام... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم آموخته ام... که مهم بودن خوب است اما خوب بودن از آن مهمتر است آموخته ام... همیشه برای کسی که نمیتوانم به او کمک کنم دعا کنم آموخته ام... که گاهی تمام چیزهایی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی آموخته ام... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند آموخته ام... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چطور می شود که من همه چیز را در یک روز بدست آورم؟ [ ] [ ] [ HENI ]
[ ]
گلی از شاخه اگر می چینیم برگ برگش نکنیم و به بادش ندهیم لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم و شبی چند از آن را هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید
[ ] [ ] [ AMIN ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |